رهای درب و داغون و خسته و کوفته :دی

دست دست :) ببینین چه رهای خوبی شدم و چقدر اکتیو شدم و زود به زود دلم برای اینجا تنگ میشه و میام :) البته واقعا به عشق شما دوستای عزیزم میام که همیشه به بهترین نحو منو تحمل میکنین والبته راهنمایی،خیلی دوستون دارم و امیدوارم همیشه بهترین ها براتون رقم بخوره.

امروز دانشگاه بودم و پیش استاد راهنمای پایان نامم.یعنی رسما به فنا رفتم من.از همین امروز فهمیدم چه خاکی بر سرمن شده یعنی نمیدونین که بدبخت شدم رسما.

یه فصلی هست به اسم چارچوب نظری که هرچی مینویسم برای استاد و میبرم پیشش،قبول نمی کنه.امروز گفتم استاد بذارین من دستی بنویسم بیارم! میفرماین:نخیر،تایپ میکنی میاری!میگم استاد بلاخره که شما ایراد میگیرین ازش!منم باید بشینم همشو پاک کنم!میگن:عیب نداره خوب پاک کن،دوباره تایپ کن.

وخلاصه ماجرایی داریم ما با استاد عزیزمون البته بگم استاد واقعا گله و خیلی برامون زحمت میکشه.

ساعت 11.30 شده ومنم درب و داغون و گشنه وتشنه می خواستم بیام خونه که مامان جونم تلفن کردن رها کجایی؟ زود برو برگه گواهی شرکت درهمایش منو بگیر.

مادر من یه استاد که فکرکنم 1000تا شرکت در همایش داره اما هنوز یه تیکه ازجهازمنو نخریده،اونوقت دایم از این سمینار به اون سخنرانی و از این کلاس تو اون کلاسه.

و یک چیز دیگه که کلا نمیشه به مامان من نه گفت.بنابراین رفتم دانشکده علوم که واقعا داغونه برای خودش.

نمی دونین به چه بدبختی رفتم و این گواهی رو برای ایشون گرفتم و تا بیان دنبالم وبیام خونه شد ساعت2 . انقدر خسته بودم که اصلا نای حرف زدن نداشتم و تا همین لحظه که اینجام درب و داغونم و خسته بودم.

چرا هوا اینجوریه؟!!!! یه بار سرده یه بار گرم امروز که از اون روزای داغون بودا :)

برای "منم":عزیزم، من همش تووبلاگ توام!!! ازم امتحان بگیری 20میشم به خدا :))) پس از دستم ناراحت مباش :دی

پ.ن:دوستان خاموش:روشن لطفا قهر

/ 10 نظر / 27 بازدید
عمه

سلام.وای دخترغرغروشدیا..خب حالا رفتی یه گواهی گرفتی چی میشه؟هان؟ بگو دختراینهمه لوس؟[خنده][خنده][بغل]

نلی

حاضر

نلی

[نیشخند]

مهسا

می دونی داستانه بایزید بسطامیو که چطور عارف شد؟ نیمه شبی مادرش آب خواست اون تا رفت وآب آورد مادر خوابش برد،اون اونقدر بیدار نشست و آبو تو دستش گرفت تا وقتی دوباره مادر بیدار شد بتونه سریع آبو بهش بده و مادر تشنه نخوابه... ببخشید زیادی حرف زدم[خجالت]

الی

ای داد ای هوار خوبه یک گواهی گرفتی 10تا دیگه مامانه رو بار میکردی خوبه برج میلاد رو جابجا نکردی[نیشخند][زبان][نیشخند][زبان][نیشخند] ولی خسته نباشی عزیزم

عمه

سلام...درخوبی تو شک ندارم وهمینطور غرغروبودنت.این دوتا باهم منافات نداره[ماچ][بغل][گل]

یک حسنا بانو هستم

رها جون من شرمنده هستم دیر اومدم باید همه تبریکها رو با هم بگم[نیشخند][بغل][ماچ] فارق التحصیلیت مبارک باشه با ارزوی موفقیت روز افزون[ماچ] نتیج ارشد مبارک باشه[ماچ] کادوت مبارک باشه[ماچ] به نظر من عروسی بگیری خیلی بهتره چون یک بار هست ولی حج رو بعدا هم میتونی بری[نیشخند] تازه تو یک بار هم که رفتی . برای درسها و رفت و آدمها هم خسته نباشی[بغل][ماچ]

آنیل

خسته نباشی خانومیییی رها آهنگ وبلاگ رو عوض کن داااا، تکراری شده[زبان]

یگانه

رهاجونی فعلا یک مرورگر برام گذاشتن که میتونم توپرشین نظر بذارم خیلی خوشحالم ها

من و ایشون

عزیزم ... بعدا حسرت این روزا رو میخوری ... اونم با این استاد جیگر :))) نگران جهاز هم نباش خواهرای من یه هفته ای گرفتن!