من مریضم+آمد به سرم از آنچه میترسیدم :)

سلام. اولین روز هفته اتون بخیر وشادی .

بنده یک عدد رهای مریض هستم که یک هفته دردی کشیده ام که مسلمان نشنود کافر نبیند. داغون رفتما اصلا یک چیزی میگم یک چیزی میشنوید .....

پایینتر ازکمرم یک غده ی بسیار دردناک دراومد که نه میتونستم بشینم نه میشد راه برم. اونقدر وضعیتم حاد بود که رفتم دکتر و دستور عمل داد . اما این وسط بابام نذاشت و گفت نمیذارم بری عمل کنی.شاد میری شادروان برمیگردی اخه میدونید من بدجوری از بیمارستان و دستگاههای مربوطه می ترسم و بابام به مامانم گفته بود به هیچ وجه بچم مترسه میره اونجا دلش خالی میشه و تموم میکنه !!!!! اینم از بابای ماقلب 

رفتیم پیش حاج اقا ضیایی که الهی خدا خیرش بده و ایشون دستور یک ترکیب رو دادن که هرشب بمالیم تا سربازکنه . روزچهارشنبه انقدر درد داشتم که دلم میخواست زمین سربازکنه و منو ببلعه بسکه از درد میپیچیدم دورخودم. هرکی زنگ میزد گریه میکردم و همسرمم تا باهام صحبت کرد سریع مرخصی گرفت و اومد خونه . شب پنج شنبه ساعت 12.5 تو تب میسوختم همسرم گفت بیا بریم این غده رو بشوریم شاید بهتر شد نگو میخواسته یکجوری پاشویه کنم که هم تبم بیاد پایین هم نترسم !!!! بعدش اومد خوابیدم و صبح پنج شنبه که بیدار شدم دیدم غده هه ترکیده وهمه ملافه و پتو و .... پرازخون وچرک شده . از درد فعلا راحت شدم اما خوب هنوز غدهه کاملا خوب نشده.

از برنامه هام بگم که تا صحبت از مراسم ما شد و رفتن به سرخونه و زندگیمون بعد از دوسال و یکماه برادرشوهر طلبه فنچم گفت که زن میخواد و فلان و فلان .....

تو همین اوضاع استادش از یک خانواده ای تعریف کرده و اونروز هم رفتیم دختره رو دیدیم و خودشونم یکسری دیگه رفتن و حالا امروز هم میخوان دوباره برن . ناراحت نیستم از اینکه میخواد زن بگبره فقط ناراحتم که ای کاش وضعیت ما مشخص میشد بعد . نه اینکه پدرشوهرم بخواد برای ماهم کم بذاره بگه که من یک پسر دیگمم میخواد ازدواج کنه . بعدشم فرمودن که استادم گفته اول تابستون عقد کنید اخر تابستون زنتونو ببرید که به درستون فشار وارد نشه !!!!!!عصبانیمن با اینش مشکل دارم چطو ما 2سال توعقد باشیم اونوقت شما زود بری ؟!!!! نه باابا اشتهاتم خیلی خوبه :|

مامان اینا طفلک همه جهازمو خریدن و سرویس چوبمم رفتیم کلاف خام خریدیم قراره بدیم رنگ کنن و بقیه حرفها ...

واما خونه که من جگرم آتیش میگیره این شده که قراره طبقه بالای خونه مامانم بشینیم و مامانم وسیله هاشو داره جمع میکنه و برامون دارن تعمیرش میکنن . مثلا کاغذ دیواریشو عوض کردن و پنل کاری و پارکت و رنگ و عوض کردن شیرآلات و .....

دلم خیلی برای خودمون میسوزه .... یکسری تبعیض هایی هست که یا شوهرم نمیفهمه یا خودش رو میزنه به نفهمیدن !!!!!

خلاصه کلام اغووووووو من جاری نموخاااااااااام (آیکن گریه حتی!!!!) 

/ 14 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگارین(عروس دلشکسته)

سلام عزیزم پس بالاخره شما هم جاری دار شدی..... خدا به دادت برسه میبینی ؟ روحیه میدم در حد المپیک[نیشخند] الان خودت بهتری انشاالله که دیگه از این بلاها سرت نیاد

الهام

رها جونم منم همین مشکلو داشتم رو شکمم نزدیک نافم بود یعنی مردم و زنده شدم تا این لعنتی سر باز کرد ولی بدترش اینه که جاش مونده[گریه] رها دوست نداری خونه بالای مامانت اینا بشینی؟؟؟؟؟ ول کن مردا همه همینن از این دید بهش نگاه کن که کنار مامانتی و عصای ذستشون انشالله زوذی بری خونه خودت عزیزم

منم!!!!!

سعی کن خودتو درگیره جاری بازی نکنی... از همین الان به فکر تبعیض ها نباشی... انگشت شمارن آدمایی که بین دیگران تبعیض نمیذارن... الان که دارم به اطرافیام فکر میکنم فقط خدابیامرزه زند دایی بابامو بین هیچ احدی تبعیض قائل نمیشد... همه رو دوست داشت و واسه همه هرکار از دستش برمیومد میکرد و محبتش کم نمیشد!!! بخوای به اینجور چیزا فکر کنی خودت آسیب میبینی... به این فکر کن که نزدیکه مامانتی... هر وقت مشکل داشتی بهت کمک میکنه... پیش مادر شوهرت نیستی که یه وقتی خدایی نکرده تو کارات دخالت کنه... ناراحت نباش فدات شم...[بغل][ماچ]

ستاره

سلام رها جون منم همسرم تو خانواده مثلا مذهبیش همین وضع و تبعیض بین اون و برادرش فاجعه است و همسر بنده هم میگه تو ( من ) فکر میکنی اینطور نیس[عصبانی] کاش تبعیض فقط بین همین بچه ها خودشون باشه من ک رسما توسط اونا کنار گذاشته شدم بویزه ک من دختر دارم و الان جاریم پسر حامله است برا اون سرویس طلا 24 عیار خریدن مال من 18 اونم چند ماه بعد عقد و همسر بنده ام مدام میگه عیب نداره تو حساسی بی منظورن و .... من دارم سعی میکنم عادت کنم و نبینم اما واقعا حرص میخورم و احساس ضعف میکنم [گریه] من ک واگذارشون کردم ب خدا تو هم حرص نخور مواظب سلامتیت باش یه سرم حتما برو دکتر واسه کمرت [قلب]

عروس مهربون

عزیزم رها جون من ازین دردا زیاد به سراغم اومده خیلی مراقب خودت باش میفهممت وقتی آدم مریضه فکرشم کار نمیکنه زندگی مختل میشه فکر کنم تو پستای خصوصی تا حدودی با وضعیت خانواده همسر من آشنا شدی پس بدون همه ازین مشکلات دارن فق ط تو نیستی گلم منم انقد حرص خووووووردم که حالا شدم این.. عزیزم با حرص خوردن و فکر کردن بخدا فقط خودتو داغون میکنی ماهم که کلا لالیم در برابرشون پس وقتی حرف نمیزنیم و حقمونو نمیگیریم دیگه حرص خوردنمون به چیه گلم بچسب به زندگیت سرت گرم خودت باشه اصلا محل نذار سخته ولی تلاش کن بیخیال باشی

ی دختر

ملومه تو و شوهرت بی زبونین[خنثی]

بانو

به عروس....تبریک... باید جذاب باشه مث خیلی دیگه از بخشای زندگی که تا نرسیدیم بهش واسمون جذابه

ندا

سلام عزيزم.اينقدر جوش نزن.اون غدهه هم بخاطر همين حرصايي هست ك ميخوري!!البته حقم داري.هيييييييييي[اوه]